بایگانی/آرشیو برچسب ها : ریسمانی از جنس دل

دفاع خوبان: نقد کتاب «ریسمانی از جنس دل» ـ ماهنامه تخصصی اقلیم نقد

rismani-az-jense-del.jpg

ماهنامه تخصصی اقلیم نقد ـ اقدس ارطایفه: کتاب “ریسمانی از جنس دل” از مجموعه ادبیات مقاومت اسلامی لبنان است که شامل ۱۰ داستان کوتاه می‏باشد. “آنان همان مردان‏اند”، “رؤیا را باور کردم”، “هیولا و خانه‏های روستایم”، “ریسمانی از جنس دل”، “یسعور”، “پنجره‏ای در جنگ”، “وفای سرسختانه”، “دو راه”، “نان گرانقیمت” و “بهترین مونس، برای بهترین همنشین” عناوین داستانهای این کتابند.

نقد کتاب
عبدالقدوس الامین، نویسنده‏ای است که به نبرد میان اسرائیل و لبنان، از دریچه دیگری می‏نگرد. آنچه نگاه او را متوجه خود می‏کند، خشونت و ددمنشی دشمن نیست. بلکه ارزشهای والایی است که سربازان ملتی را به اوج قله انسانیت رسانده است. الامین از دشمن اشغالگر می‏گوید، اما کوتاه و گذرا. او در مقابل زشتی‏های جنگ، خیلی قلمفرسایی نمی‏کند. شاید چون جنگها همیشه با خونریزی و مصیبت عجین بوده‏اند و بسیار در این‏باره نوشته‏اند. او از کنار این دشمن بشریت می‏گذرد. اما آنجا که به ارزشهای انسانی می‏رسد، زانو می‏زند و از رفتن می‏ماند. او نمی‏تواند از کنار این خوبیها بگذرد و از آنها نگوید.
و همین است که این مجموعه را، از دیگر مجموعه‏های داستانی متمایز کرده است. روح ایثار و فداکاری در تمام داستانها دیده می‏شود. مگر می‏شود از شهدا و مجروحین گفت و ایثار را حس نکرد؟ این صفت به دیگر مردم سرزمین مقاومت هم سرایت کرده است. شاید بهترین نمونه این ایثار مردمی را بتوان در داستان “رؤیا را باور کردم” دید.
مرد موتورسواری که کودکش را ترک خودش نشانده است و به طرف خانه‏اش می‏رود، در مسیر خود، رزمنده مجروحی را می‏بیند که ناتوان گوشه‏ای افتاده است. مرد به سراغ جوان مجروح می‏رود و متوجه می‏شود که جوان اگر به بیمارستان نرسد، بر اثر خونریزی شدید می‏میرد. مرد از یک طرف، نگران خانواده‏اش است. می‏خواهد مطمئن شود که از بمباران اخیر جان سالم به در برده‏اند. از طرف دیگر، نگران کودکش است و از طرفی، نگران جوان مجروح. عاقبت تصمیم می‏گیرد کودک خود را در کنار جاده بگذارد و رزمنده را به بیمارستان برساند. رزمنده‏ای که از آسایش خود گذشته بود تا خانواده‏های دیگر در آسایش بمانند. مرد می‏داند که جوان اگر در همین وضع بماند، می‏میرد. اما کودکش شانس بیشتری برای زنده ماندن دارد. بنابر این، جوان را با خود می‏برد. هر چند نگران پاره تنش است که در جاده‏ای کم رفت و آمد، قرار است منتظر بماند تا پدرش برگردد. جوان مجروح از این کار مرد ناراحت می‏شود. اما توان مقاومت ندارد. کودک هم، اگر چه از تنها ماندن می‏ترسد، اما نگران حال رزمنده مقاومت است و رضایت می‏دهد تا پدرش او را به بیمارستان برساند. در نهایت، داستان به خوبی تمام می‏شود. اما آنچه مهم است قبولی شخصیتهای داستان، در امتحانی است که مربوط به درس ایثار و ازخودگذشتگی است.
“محبت” هم از جمله صفات خوبی است که در این داستانها دیده می‎‏شود. یک محبت دوطرفه میان مردم و رزمندگان مقاومت. برای نمونه می‏شود به داستان “ریسمانی از جنس دل” اشاره کرد که بر اساس محبتی عمیق شکل گرفته است.
رزمندگان مقاومت همچنان با دشمن صهیونیست نبرد می‏کنند، اما در میدان نبرد نیز، زندگی عادی این سربازانِ با روحیه جریان دارد. گویا دشمنی وجود ندارد و شکل عادی زندگی در میدان نبرد ادامه دارد. باید با دشمن جنگید. اما این به معنی توقف زندگی نیست. داستان “نان گرانقیمت” به خوبی، این موضوع را در خود جای داده است.
در سرزمین مقاومت در کنار همه خوبیها، این اعتقاد به قرآن است که حرف اول را می‏زند. در داستان “یسعور” می‏خوانیم:
«بعد با صدایی ثابت گفت: بسم‏الله الرحمن الرحیم. و ما رمیت اذ رمیت، و لکن الله رمی.» ( ص ۱۳۳)

نماز ستون دین است و رزمنده مقاومت در همه حال، آن را به‏جا می‏آورد. در داستان “وفای سرسختانه” آمده است:
«وقتی دوباره به هوش آمد، تاریکی غلیظی همه‏جا را گرفته بود. کمی بعد، نور ماه نفوذ کرد و برگهای زیتون را شستشو داد و مانند برفی روی تنش افتاد. نماز را زمزمه کرد. حدس می‏زد که هنوز نمازش قضا نشده باشد. با تمام وجود سعی کرد که هشیاری‏اش را از دست ندهد.» (ص ۱۵۶)

در داستانهای این کتاب از کسانی که سرمشق سربازان مقاومتند، هم، یادی شده است. در داستان “آنان همان مردان‏اند” می‏خوانیم:
«… این تعداد کم و آن اراده‏های بزرگ، و سعادتی که چهره‏ها را پر کرده بود. تصمیم قاطع و آمادگی برای شهادت. لحظاتی زودگذر بود. زیرا تصویر دیگری ظاهر شد. تصویری که در روز نهم محرم و در نزدیکی خیمه‏های حسین- علیه‏السلام- نمایان شده بود. نورهای کوچکی که در بین خیمه‏ها دیده می‏شدند، تاریکی شب را از بین می‏بردند و چهره‏های مردان را روشن می‏کردند…» (ص ۲۲)

گاه توصیفات زیبا، به کمک محتوای ارزشمند داستانها آمده است و لطافت داستان را دو چندان کرده است. از نمونه‏های خوب آن، داستان “بهترین مونس، برای بهترین همنشین” است:
«… این ماه بود که با وجود کامل نبودنش، تکه‏های نقره‏ای خود را بر زمین می‏پاشید؛ و سنگهای تشنه، آن را می‏نوشیدند؛ و خاک، بامحبتی عمیق آن را در آغوش می‏کشید. درختان، تاجهای نقره‏ای براق بر سر گذاشته بودند. انگار دخترانی بودند که دسته‏جمعی عروسی می‏کردند. نوک شاخه‏ها با باد صبا تکان می‏خوردند و با آن نقره براق، خود را شستشو می‏دادند.» (ص ۱۸۹)

با این‏همه، جای خالی دو چیز در این داستانها کاملاً مشهود است. یکی از این جاهای خالی، مربوط به شخصیتهای کتاب است. حضور شخصیتهای بی‏چهره در داستان و نداشتن اطلاعات کافی در باره آنها، اگر چه در انتقال محتوای ارزشی کتاب، تأثیر چندانی ندارد، اما در به تصویر کشیدن شخصیت، برای خواننده ایجاد مشکل می‏کند. بی‏تردید حس همذات‏پنداری خواننده، با تصور شخصیتها تحریک می‏شود و او بیشتر درگیر قصه، شخصیت و ماجرا می‏شود. و این مهم، به هنر نویسنده در آفرینش شخصیتها بستگی دارد.
نداشتن مرزبندی زمانی، کمبود دیگر داستانهای این کتاب است. گاه زمانها مشخص نمی‏شوند و چنان در هم تنیده می‏شوند که خواننده بین سه زمان سردرگم می‏ماند.

و اما بعد،
“ریسمانی از جنس دل” از مردمی می‏گوید که در مقابل دشمن متجاوز می‏ایستند. این ایستادگی و مقاومت مخصوص همه مردم این سرزمین است. زن، مرد، پیر و جوان هر کدام سهمی در این مقاومت دارند. حتی کودکان نیز در این میان بی‏نصیب نمی‏مانند و از همان ابتدا، امیدوارانه درس مقاومت را می‏آموزند.

ادبیات مقاومت اسلامی لبنان: طنابی چون رگ جان ـ روزنامه جمهوری اسلامی

روزنامه جمهوری اسلامی ـ
محمد علی محمدی (م. ریحان):
مجموعه ادبیات مقاومت اسلامی
لبنان عنوان کتابهایی با قطع جیبی به قلم نویسندگان مسلمان عرب است که
نخستین جلد آن را به فارسی، به تازگی ورق زده‌ایم.

این کتاب، حاوی داستان‌های کوتاه عبدالقدوس الامین است که عنوان “ریسمانی
از جنس دل” برای آن انتخاب شده و می‌تواند پنجره کوچکی به روی خواننده ایرانی بگشاید تا به تدریج
با گشودن هرچه بیشتر آن بتواند به دریافت‌های عمیق‌تری از آنچه در لبنان
می‌گذرد دست یابد.

عبدالقدوس الامین داستان‌های کتاب خود را به برادر شهیدش علامه شهید
سیدعبداللطیف امین هدیه کرده و هر یازده داستان کتاب روایتگر شجاعت و
مظلومیت، گمنامی و اقتدار، همبستگی و همدلی مردان جنگ و کودکان و زنان و
دختران سنگر گرفته در خانه‌ها و محله‌های محروم بیروت و دیگر نقاط
شیعه‌نشین جنوب لبنان در برابر دشمن صهیونیستی و هم‌پیمانان داخلی وی
هستند.

از مقدمه کتاب می‌توان فهمید که نام اصلی کتاب “طنابی چون رگ جان” بوده است
و همین ما را به تعجب وامی‌دارد که چرا در ترجمه فارسی، الهام‌بخشی این
عنوان نادیده گرفته شده و “ریسمانی از جنس دل” به جای “طنابی چون رگ جان”
برروی جلد کتاب نقش بسته است.

همه ضعف‌های کتاب را به گردن مترجم یا ویراستار نمی‌توان انداخت و سهم
بی‌تجربگی نویسنده را در نگارش اولین مجموعه داستان‌های خود نادیده
نمی‌توان گرفت اما صداقت عبدالقدوس الامین در انتقال عواطف برخاسته از
معاشرت خود با مجاهدین و مقاومت‌کنندگان جبهه‌های لبنان، حقیقت دلنشینی است
که ضعف‌ها را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد.

این صداقت که با شفافیت تصورات نویسنده در‌آمیخته است، خواننده را به عبور
شوقمندانه از کوچه‌ها و پس‌کوچه‌های داستان‌ها فرامی‌خواند تا همراه با
قهرمانان قصه‌ها لحظات ترس، تنهایی، درماندگی و دستیابی به حس اقتدار مجدد
را تجربه کند و هنگامی که شجاعان حزب‌الله موفق به شکستن محاصره‌ها می‌شوند
صدای نفس‌های خود را به صدای پوتین‌های آنان گره بزند:

“بیست روز از شروع جنگ می‌گذشت و روستا با حضور جمعی از مردان جنگی نیروی
دوباره گرفته بود. آنها از شش بمباران جان سالم به در برده بودند. عماد
قدوح در اثر دود بمبها، دچار مسمومیت شدیدی شده بود و به یک جسد می‌مانست.
فراس هرازگاه به صدای نفس‌های عماد برمی‌خاست و سراغش می‌رفت. موهایش را
نوازش می‌کرد و با تبسمی که تاثیر عجیبی روی عماد می‌گذاشت از او می‌خواست
که مقاومت کند. نگاهش مثل عقابی بود که به دنبال شکار می‌گردد. عقابی که
جنگ را آزموده بود و جنگ او را. حوادث قبل و بعد از بمباران را مرور می‌کرد
و خوب می‌دانست که دشمن به دنبال دسترسی به غندوریه است تا آن را پایگاه
خود کند.”

در این توصیف ساده که معرفی موقعیت غندوریه از روستاهای شهرستان بنت جبیل
در استان نبطیه لبنان را دربر دارد عماد قدوح و فراس همانند یک روح در دو
بدن به نظر می‌رسند که وجود هر یک تکمیل‌کننده و ادامه وجود دیگری است.
تبسمی از جانب فراس و نگاهی از جانب عماد به دیگری نیروی مقاومت می‌دهد و
روستایی کوچک به خلاصه‌ای از تمام لبنان تبدیل می‌شود. اما در عین حال حضور
نیروی غیبی را نیز بدون تاکید شعارگونه بر آن. می‌توان در کنار آنها احساس
کرد:

“عماد گفت: نزدیک بود روح از بدنم جدا شود اما احساس کردم مثل وقتی که بچه
بودم مادرم ضربه‌ای با دست به پشتم زد و یک مرتبه نفسم برگشت.”

واژه مادر در اینجا نمادی مرکب از خدا، حیات، غیرت و همه نیروهای
وادارکننده به پایمردی در حمایت از حق و ایستادگی در برابر شکست، مرگ، یاس و
باطل است.

اما این توصیف هنوز اشاره‌ای به طبیعت را به عنوان مادر حیات کم دارد: “آن
دو، سرهایشان را بیرون بردند و روبروی خود صحنه دردناکی از درختانی دیدند
که سرهایشان قطع شده و شاخه‌هایشان بریده شده بود. درخت‌ها مثل سربازهای
کشته شده و مجروح بعضی دراز کشیده بودند و گویی خاک را چنگ می‌زدند.”

به این ترتیب نیازی به توصیف سبعیت دشمن نیست، زیرا مظلومیت آنچنان به خوبی
بیان می‌شود که خواننده می‌تواند چهره دشمن را همه جا ببیند و حتی اگر با
قهرمانان داستان احساس پیوند دینی نکند کافی است همین جملات را در فضایی
مناسب مرور کند تا خود را از هرگونه استدلال درباره طرف مقابل یا هرگونه
توضیح درباره چون و چرای تبدیل یک روستا به صحنه کلیدی‌ترین جنگ میان ظالم و
مظلوم، متجاوز و مدافع بی‌نیاز ببیند. در چنین حالتی خواننده ممکن است
کاملا آماده پیوستن به دو قهرمان داستان باشد و خود را یکی از اهالی روستای
مجاور غندوربه فرض کند که می‌دانند سقوط این روستا مقدمه سقوط موطن آنان
نیز خواهد بود:

“با بی‌سیم خبر داده شد که گروهی از روستای مجاور در حال پیوستن به آنها
هستند. ابوراغب و فراس به طرف کمینگاه جدید می‌رفتند که بمبی از یک
هواپیمای شناسایی میان ‌آن دو فرود آمد و هر یک را به سمتی پرت کرد… فراس
دقایقی بعد در حالی که نمی‌دانست چه مدت بیهوش بوده برخاست و ابوراغب را
که سرش را زخمی دردناک شکافته بود به هوش آورد. افراد گروهی که از روستای
مجاور آمده بودند، موضع گرفتند تا این حماسه کامل شود.”

اگر از منظر نیاز ادبیات پایداری ایران به کامل‌شدن از طریق تعامل با
ادبیات پایداری سایر بلاد اسلامی (لبنان، فلسطین، سوریه و…) نیز به موضوع
نگاه کنیم خواهیم دید که جایگاه و موقعیت ما به راستی تفاوتی با آن روستای
مجاور غندوریه ندارد.

ادبیات پایداری ما بدون تعامل شجاعانه و متواضعانه با ادبیات پایداری لبنان
به افق‌های آرمانی خود نخواهد رسید و اگر ما و شیعیان لبنان جهاد آنان را
ادامه انقلاب اسلامی می‌دانیم جلوه مهمی از آن باید تبدیل ادبیات پایداری
دو کشور به ادامه نفس‌گیر و حیات بخش یکدیگر باشد.

متن کامل